چون چرخه زندگیم به پایان رسیده، می روم.
جسمم را به خاک و روحم را به افلاک می سپارم.
احساسم را در آثارم بجوئید.
جریده زیستم و جریده می میرم.
بی نمایش، بی مراسم، و بدون اشک و شیون، بدرود!
گوری ساده می خواهم و خاطره خوشی در قلب های شما.
بر سر مزارم نیایید که آنجا نیستم.
عذرخواه کم و کاستی ها.
جملات فوق صدر نشین آگهی ختم آقای "نادعلی همدانی" است که در صفحه ۵ روزنامه ایران روز یکشنبه ۴/۱۲/۸۷ چاپ شده است. چقدر زیبا و بی تکلف است! بوی عشق و بی پیرایگی می دهد! علی الخصوص اینکه می گوید "بر سر مزارم نیائید که آنجا نیستم"
دو هفته بود كه بدنبال مطلبي در خور احساسم مي گشتم كه آن را در اين آگهي ختم يافتم!
مرگ، بزرگترین نعمتی است که به انسان هدیه شده است. مرگ پایان خودکامگی مستکبرین است. مرگ پایان درد و رنج مستضعفین است. مرگ رسیدن به آرامش ابدی است.
چه نا آگاهند آنان که از مرگ می ترسند و از سرنوشت محتوم خود در هراسند.
مرگ اگر مرد است گو نزد من آی تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
من از او جانی ستانــــم بي بدیل او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ (مولوي)
گویند خضر عمر جاودان دارد و شاعری به طعنه گفته است که:
بگو به خضر که جز مرگ دوستان دیدن دیگر چه لذت از این عمر جاودانه بری
معمولا انسان ها بسیار خودخواه اند و خود را محور هستی می پندارند. ارزش دنیا برای آنها فقط تا وقتی است که خودشان حضور داشته باشند. لغت "من" را زیاد بکار می برند. برای جان و مال و سلامتی و هر آنچه مربوط به آنهاست بیش از حد ارزش قائلند و من چقدر خوشحال می شوم وقتی مرگ یک آدم دنیاپرست را می بینم! آنها متوجه نیستند که:
ما چـون گذشتگـان بگذاریــم و بگذریـــم آیـد ز بعـد رفتـن مــا بس بهــارهــا
در گوش گل نسیم بخواند حدیث عشق غرق شکوفه باز شود شاخسارها
به ادبیات مرگ علاقه وافری دارم و مدتهاست مرگی آرام را آرزومندم. دوست دارم که هر که مرا دوست دارد در مرگم به شادمانی و پایکوبی بپردازد.
سه بیت زیر که بخشی از یکی از اشعار خودم است نمایش آروزی من در این زمینه است:
کاش می شــد از تعلـق برکَنــم جان خود را از تن خود درکَنم
پس تن خود را همی عریان کنم زیر طاق آسمــان پنهـان کنم
تا که مرغــان هـوا از بهــر سـود لقمـه ای یابنــد از من یادبود
در اینجا توجه شما را به شعری از شاعر بزرگ معاصر "زنده یاد فریدون مشیری" در باره مرگ جلب می کنم.
چرا از مرگ می ترسید؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
مپندارید بوم نا امیدی باز،
به بام خاطر من می کند پرواز،
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است.
مگوئید این سخن تلخ و غم انگیز است.
مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد؟
مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد؟
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست؟
مگر دنبال آرامش نمی گردید؟
چرا از مرگ می ترسید؟
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید؟
می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند
اگر درمان اندوهند،
خماری جانگزا دارند.
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هشیاری نمی بیند!
چرا از مرگ می ترسید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
بهشت جاودان آنجاست.
جهان آنجا و جان آنجاست.
گران خواب ابد، در بستر گلبوی مرگ مهربان، آنجاست!
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است.
همه ذرات هستی، محو در رویای بیرنگ فراموشی است.
نه فریادی، نه آهنگی، نه آوائی،
نه دیروزی، نه امروزی، نه فردايي
جهان آرام و جان آرام،
زمان در خواب بی فرجام،
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند!
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که از آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران که هر جا " هر که را زر در ترازو، زور در بازوست"
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید
که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند
در این غوغا فرو مانند و غوغاها بر انگیزند.
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه، بر آستان مرگ راحت، سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟ چرا از مرگ می ترسید؟
