تبليغاتX
فعاليت هاي درسي

فعاليت هاي درسي

اين وبلاگ جهت اطلاع دانشجويان از تكاليف درسي طول ترم ايجاد شده است

 

یک شعر از برتولت برشت

اول به سراغ یهودی‌ها رفتند
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم . پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .
آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند                                                    برتولت برشت
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم .
سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید
کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.

 

 

برتولت برشت (به آلمانی: Bertolt Brecht) ‏ (زاده ۱۰ فوریه ۱۸۹۸ - درگذشته ۱۴ اوت ۱۹۵۶) نمایشنامه‌نویس و کارگردان تئاتر و شاعر آلمانی سوسیالیست بود.

او را بیشتر به عنوان نمایشنامه‌نویس و بنیانگذار تئاتر حماسی، و به‌خاطر نمایشنامه‌های مشهورش می‌شناسند. اما برتولت برشت علاوه بر این که نمایشنامه نویسی موفق و کارگردانی بزرگ بود، شاعری خوش‌قریحه نیز بود و شعر‌ها، ترانه‌ها و تصنیف‌های پر‌معنا و دل‌انگیز بسیاری سرود.

او سرودن شعرهایش را در ۱۵ سالگی و پیش از نمایشنامه‌نویسی آغاز کرد و نخستین سروده‌هایش را بین سالهای ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۷ سرود و آنها را در نشریات محلی منتشر کرد. در سال ۱۹۱۸، هنگامی که به خدمت سربازی اعزام شد افزون بر کار در بیمارستان نظامی پشت جبهه، سروده‌هایش را همراه با نواختن گیتار برای سربازان می‌خواند و آنها را مجذوب نوای گرم و سرود دلنشین خود می‌کرد.

شعرهای نمایشی برشت را از مهم‌ترین آثار او دانسته‌اند. اینها شعرهایی هستند که به صورت سرود، تصنیف یا ترانه وارد نمایشنامه‌های او شده و به مناسبت‌های موضوعی خاص یا برای غنا بخشیدن به موضوع و افزایش اثرگذاری، به صورت پیش درآمد، میان‌پرده، موخره یا در میان متن آورده‌شده‌اند. این شعرها اغلب طنزآمیز یا هزل‌آمیز هستند و زیر پوستهٔ شوخ‌طبعانهٔ خود مفاهیم بسیار جدی و آگاه کننده داشته و پیام‌رسان ایده‌های نقادانه و اجتماعی برشت هستند. بیشتر نمایشنامه‌های برشت دربرگیرندهٔ یک یا چند سرود، ترانه و شعر است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/07ساعت 19:17  توسط مسعود موحد  | 

 

 دوستان عزیز:

با سلام٬ مدتی است که حالی برای نوشتن مطلب جدیدی دست نداده است. به منظور تجدید عهد با شما و خالی نگذاشتن عرصه٬ شعری از استاد شهریار را در اینجا بازگو می کنم. به امید اینکه حالی دست دهد و مطلب جذاب تری را با هم مرور کنیم. 

 

امشب  ای  مـــاه  به  درد  دل  مــن  تسکینـــی    آخـر  ای  ماه  تو  همـدرد  مــن  مسکینی

کاهش  جـــان  تو  من  دارم  و  من  مــی دانــم     که تو از دوری خورشیــد چه ها می بینی

تو  هــم  ای  بادیــه پیمـــای محـبـت چـــون مـن     سـر  راحـت  ننــهـــادی  بـه  سـر  بالینــی

هر شب از حسرت ماهی٬ من و یک دامن اشک     تو  هم  ای  دامــن  مهتـاب  پر از  پروینی

همــه  در  چشمه  مهتاب  غـم  از  دل  شوینــد     امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی

من  مگـــر  طالع  خــود  در  تـــو  توانـــم  دیــدن     کـه  تــو  هــم  آینـــه  بخــت  غبـــارآگینی

باغبان  خـــار  ندامـت  بـــه  جگـــر  مــی شکنـــد     بـرو  ای  گل  که  سزاوار  همان  گلچینی

نــی  محــزون  مگــر  از  تربـــت  فرهــاد   دمیــد     که  کنـد  شکوه  ز  هجـران  لب  شیرینی

تو  چنین  خانه  کن  و  دل شکن  ای  باد  خـزان     گر  خـود  انصاف  کنی  مستحق  نفرینی

کی  بـر  این  کلبه  طوفان زده  سر خواهی  زد     ای  پرستـــو  کــه  پیـــام آور  فــروردینی

شــهـــــریــــارا  اگــــر  آئیــــن  محــبـــت  باشـــد    چـه  حیاتی  و  چـه  دنیـای  بهشت آئینی

 جلوه مهتاب

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/20ساعت 8:53  توسط مسعود موحد  | 

 

طنز هفته: سرطان پستان سینه

چندی پیش در روزنامه ها ، طی بخشنامه ای اعلام شده بود که پزشکان می بایست از این به بعد به جای کلمه «سرطان پستان» از عنوان «سرطان سینه» استفاده نمایند . پزشک محترمی نیز طی مقاله ای در همان روزنامه معترض شده بود که در علم آناتومی ، «پستان» و «سینه» دو مقوله ی جدا از هم هستند . سینه قسمتی از بدن است که ریه و قلب زیر آن قرار دارد و پستان روی آن . بنابر این نمی توان به جای «پستان» گفت «سینه» و در نهایت هم به ریش مبتکر این واژه گزینی خندیده بود .

یادم نیست این بخشنامه را وزارت بهداری صادر کرده یا پیشنهاد فرهنگستان زبان بود . کاری هم به این نداریم که آن آقای دکتر تا چه حد راست می گفت یا نه ، ولی این را می دانم که این مقوله سر دراز دارد و ابعاد آن خیلی گسترده تر از این حرف هاست .

مثلا معلوم نیست تکلیف واژه های دیگری که ترکیب مشترک دارند چیست . می پرسید یعنی چه ؟ حالا توضیح می دهم :

از این به بعد به «پستانک» چه باید گفت ؟ «سینه اََک»؟ یا واژه ی دیگری پیشنهاد می شود . یا لغاتی که مشابه و نزدیک به آن هستند ، مثل «پیستون» یا «پسته». چون اگر معتقد باشیم که «ان» آخر پستان ،«ان» تثنیه است ، بنابر این پسته که مفرد آن است را چه باید نامید ؟

از پسته بگذریم ، ما جزو داروهای گیاهی ، گیاهی داریم به نام «سه پستان» که معمولا ً با عناب تجویز و مصرف می شود . آیا از این پس وقتی به عطاری می رویم ، باید سراغ «عناب سه سینه» را بگیریم ؟ اگر جناب عطار در جریان این بخشنامه نباشد تکلیف چیست ؟

از آن بالاتر ، تکلیف گروه پستانداران در علم جانور شناسی چه می شود ؟ آیا «سینه داران» جایگزین مناسبی است یا «شیردان داران» را باید پیشنهاد کرد؟ مثلا ً تصور کنید گوساله که از اول خلقتش تا حالا برای خوردن شیر مادر به سراغ پستان گاو در بین پاهای عقب رفته ، حال باید به سراغ سینه ی گاو در بین پاهای جلو برود . تازه چی گیرش می آید که بخورد؟

بعد می رسیم به لغات هم عرض ، مثلاً در صنعت ما واشری داریم به نام «ممه یی» که به سر شیلنگ یا لوله وصل می شود . آیا ممه یی نیز ممنوع است یا اشکالی ندارد ؟

از همه ی این ها که بگذریم ، تاثیر چنین بخشنامه ای در ادبیات بسیار مشکل آفرین است . تصور کنید دیوان تمام شاعران باید بازخوانی و باز نویسی شود .

مثلا ً باید بگوییم :

گویند مرا چو زاد مادر / سینه به دهان گرفتن آموخت



به همین ترتیب بسیاری از اشعار فورکلور باید اصلاح شود . از جمله باید خواند :

اتل متل توتوله

گاو حسن چه جوره

نه شیر داره نه سینه

شیرشو بردن به گینه

حالا اگر در هندوستان قحطی شیر هم شد که شد .

هکذا ضرب المثلهای زیادی که باید اصلاح شوند که فعلاً با آن ها کاری نداریم .

اما مشکل بعدی ، بعد از اصلاح شعر شعرا ، در نسل بعدی ظاهر می شود . یعنی جوان های نسل آینده که بچه های کنونی ما باشند ، وقتی به واژه ی تبدیلی اصلاح شده (یعنی سینه) بر می خورند نمی دانند واقعا منظور شاعر همان سینه است یا این سینه قبلا پستان بوده است . مثلاً وقتی شاعر می گوید :

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

یا می گوید :

خدایا سینه ای ده آتش افروز

واقعاً منظور اولیه ی شاعر همان سینه بوده است یا چیز دیگری .

همچنین واژه هایی مثل : سینه ریز ، سینه خیز رفتن، سینه سپر کردن ، سینه چاک و قس علی هذا. _ قس علی هذایش این است که اگر در رستوران گارسون پرسید : ران مرغ می خورید یا سینه ی مرغ ؟ معلوم نیست حرف بدی دارد می زند یا بیچاره منظوری ندارد .

توجه دارید که در چنین شرایطی آدم به همه چیز شک می کند . مثلاً وقتی مترجمی «انشراح صدر» را «فراخی سینه» ترجمه کرده است ، معلوم نیست این بخشنامه دست و پای او را در ترجمه بسته یا این که واقعاً فراخی این سینه ، فراخی سینه بوده است نه فراخی ... .

ملاحظه می فرمایید یک سرطان پسـ... ببخشید ، سرطان سینه ی ناقابل ، چه الم شنگه ها ممکن است به دنبال داشته باشد ؟

سینه سوخته ی همه ی شما ، هالو (محمدرضا عالی پیام)

 

و اما چون صحبت سينه پيش آمد، شما را به شعر بسيار زيباي زنده ياد "فريدون مشيري" كه يكي از موارد  استعمال سينه را بيان كرده است دعوت مي كنم. (برايم بگوئيد كه اين شعر را كداميك از خوانندگان بزرگ معاصر و با آهنگسازي كداميك از آهنگسازان بزرگ معاصر و به همراهي كدام اركستربزرگ معاصر اجرا كرده است و نام آلبوم مربوطه چيست؟ گوش كردن آن را به همه شما توصيه مي كنم تا دمي لذت ببريد چون فوق العاده است)    

Emo_Love by Fher_xnz. 

 

بگذار سر به سينه من، تا كه بشنوي،    

آهنگ اشتياق دلي دردمند را.

شايد كه بيش ازين نپسندي به كار عشق،

آزار اين رميده سر در كمند را.

 

بگذار سر به سينة من، تا بگويمت:

اندوه چيست، عشق كدامست، غم كجاست؟

بگذار تا بگويمت: اين مرغ خسته جان،

عمري است در هواي تو از آشيان جداست.

 

دلتنگم آنچنان كه: اگر بينمت به كام،

خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت

شايد كه جاودانه بماني كنار من،

اي نازنين – كه هيچ وفا نيست با منت –

 

تو، آسمان آبي آرام و روشني،

من، چون كبوتري كه پرم در هواي تو

يك شب ستاره هاي تو را دانه چين كنم!

با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو،

 

بگذلر تا ببوسمت اي نوشخند صبح،

بگذار تا بنوشمت اي چشمة شراب،

بيمار خنده هاي توام، بيشتر بخند!

خورشيد آرزوي مني، گرم تر بتاب!  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/23ساعت 20:45  توسط مسعود موحد  | 

 

الا   ای   زاهــدان   دیـن، دلی  بیـــدار  بنمائیـــد ـ همه مستید در مستی، یکی هشیار بنمائید

ز  دعـوی  هیچ  نگشـاید، اگـر مردیـد انــدر دیــن ـ چنــان کانـدر درون هستید، در  بازار  بنمائید

هزاران  مــرد  دعوی دار، بنمایـم  ازیـن  مسجـد ـ شما  یک  مـرد  دعوی دار، از  خمّار  بنمائید

من انــدر یک زمان  صـد مست، از خمّـار بنمایــم ـ شما  مستی  اگـر  داریـد، از  اسرار  بنمائید

من این رندان مفلس را، همه عاشق همی بینم ـ شما یک عاشق صادق، چنین بیـدار بنمائید 

 

شیخ فریدالدین محمد٬ مشهور به عطار٬ که یکی از بزرگان و پیشوایان گویندگان مذهب عرفان است در نیشابور تولد یافت. تاریخ قطعی تولد وی معلوم نیست٬ در هر صورت میتوان گفت که وی در اواسط قرن ششم یعنی اواخر دوره سلجوقیان خراسان به دنیا آمد. از اخبار و قرائن چنین بدست میآید که عطار عمر درازی داشته و شاید به حدود صد سال یا بیشتر رسیده است.

عطار روزگار جوانی را با تحصیل معارف و خدمت مشایخ و تهذیب نفس و کسب علوم گذراند تا سرانجام خود به مقام ارشاد رسید و کعبه اهل دل گردید. به موجب بعضی اخبار و به فحوای اشعاری که به وی نسبت داده شده٬ مسافرت های بسیار کرده و مصر و دمشق و مکه و هند و ترکستان را سیاحت نموده است.

لقب عطار به واسطه این است که داروفروشی میکرد و در ضمن بیماران را معالجه هم مینمود چنانکه در مثنوی خسرونامه گوید:

به داروخانه پانصد شخص بودند        که در هر روز نبضم می نمودند

در این ضمن که از شفای جسمانی فراغتی میجست٬ به امور روحانی می پرداخت و اشعار معنوی می ساخت٬ چنان که در باب نظم مثنوی های مصیبت نامه و الهی نامه گوید:

مصیبت نامه کاندوه جهان است           الهی نامه  کاسرار نهان  است

به  داروخانه  کردم  هر  دو  آغاز           چه گویم زودرستم زین و آن باز

از اخبار نویسندگان و آثار منثور و منظوم خود شیخ٬ آشکارا مینماید که وی نه تنها حالات عارفان را جستجو کرده و به اسرار آنان پی برده٬ بلکه خود عمری در طریق عرفان سیر و سلوک کرده و در آتش عشق الهی سوخته و از این راه در افق عرفان تابش کرده و مانند مشعلی بر سر راه نزدیکان و دوران نور پاشیده و بسا دلباختگان را به شعله خود مشتعل ساخته است. بیجهت نیست که بزرگترین شاعر عرفان٬ مولانا جلال الدین٬ او را پیشوا و بزرگ دانسته و خود را در برابر او کوچک شمرده و گفته:

هفت شهر عشق را عطار گشت         ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

و در جای دیگر فرموده:

من آن ملای رومی ام که از نطقم شکر ریزد      ولیکن در سخن گفتن٬ غلام شیخ عطارم

همچنین شیخ محمود شبستری که خود از بزرگان مذهب عرفان است فرموده:

مرا از شاعری خود عار ناید      که در صد قرن چون عطار ناید

و علاء الدوله سمنانی از مشایخ صوفیان که در قرن هشتم وفات یافته چنین گفته:

سرّی که درون دل مرا پیدا شد           از گفته  عطار  و  مولانا  شد   

اینگونه اشعار تنها اشاره ایست به تاثیر عمیقی که عطار در قلوب شماره بزرگی از صاحبدلان و سخنوران بعد از خودش کرده که پرتو آن به حتی به سعدی و حافظ هم رسیده است.

طبع عطار روان و فکرش در جولان بوده و از اینرو تالیفات بسیار از نظو ونثر بوجود آورده که حتی تعداد آن را بشماره سوره های قران ذکر کرده اند. دریغا که همه آن تصنیفات باقی نمانده و حتی در نسبت برخی از آنهائی هم که باقی است تردید هست.

گذشته از مصیبت نامه و الهی نامه و خسرونامه که نام برده شد٬ مثنوی های دیگر مانند پندنامه و اسرارنامه و جواهرنامه و شرح القلب و مختارنامه و امثال آنها از شیخ مانده ولی توان گفت مهمترین آثار شیخ نخست دیوان قصاید و غزلیات اوست که حدود ده هزار بیت دارد. دوم مثنوی منطق الطیر است و سوم تذکره الاولیاء. دیوان عطار حاوی اشعار شورانگیز و عارفانه اوست که اسرار ضمیر خود را به زبان شعر بیان داشته است.

منطق الطیر٬ مطالب نغز عارفان را در سلک حکایت لطیف شیرین شرح نموده و آن عبارتست از اینکه روزی مرغان مجمعی کردند و گفتند هیچ شهری بی شهریار نیست٬ ما نیز باید شهریار خود را بجوئیم. هدهد که در واقع پیک مرغان است گفت نام آن شهریار سیمرغ است و وعده کرد آنها را به درگاه سیمرغ راهنمائی کند ولی بشرطی که سیر و سلوک را داشته و در پیمودن راه دور سختی های گوناگون را تحمل نمایند. بسیاری از مرغان عذرها تراشیدند و بهانه ها آوردند و هریک به نوعی از دشواری راه وصال بگریختند تا سرانجام تنها سی مرغ باقی ماند که پس از پیمودن هفت وادی خطرناک پر از دشواری ها٬ که عبارت باشد از وادی طلب و عشق و معرفت و استغنا و توحید و حیرت و فنا٬ به درگاه سیمرغ رسیدند و در آنجا مانند اینکه در برابر آیینه ای ایستاده باشند چون خواستند سیمرغ را ببینند٬ خود را که سی مرغ بودند دیدند و در واقع دریافتند سیمرغ همان سی مرغ است. یعنی آنچه را که بیخبرانه در خارج می جستند در خود پیدا کردند. 

هـم ز عکس روی سیمرغ جهــان         چهــــره سی مرغ دیـدنــد آن زمـان

چون نگه کردند این سی مرغ زود         بیشک این سی مرغ آن سیمرغ بود

کشف این  سّر قــوی درخواستند         حلّ  مائی  و  توئی  درخــواستنـــد

بی زبــان آمد از آن حضرت جـواب          آینــه است آن حضرت چون آفتـاب

هر  که  آیـد خویشتن بینــد در او           جان و تن هم جان و تن بینــد در او

 

تذکره الاولیاء عبارت از شرح احوال عارفان و مناقب و مکارم اخلاق پیشوایان طریقت و سخنان آنان است.

 

عطار در همه عمر بر خلاف عادت شاعران سلف٬ به مدح کسی نپرداخته است چنانکه گوید:

به عمر خویش مدح کس نگفتم      دری از بهر دنیا من نسفتم  

 

 آری دوستان عزیز٬ بزرگان هیچگاه برای زخارف دنیا مدح کسی را نمی گویند٬ راه و رسم مورد قبول خویش را بیان میدارند ولی آن را به دیگران تحمیل نمی کنند. به راه و رسم دیگران احترام می گذارند و خود را برتر از آنان و آنان را پست تر از خودنمی شمارند. چند بیتی را که در اول متن٬ از عطار نیشابوری نقل کردم نمایانگر همین طرز تفکر به لسان عطار است که البته در بیان همه عرفای دیگر نیز به صور مختلف آمده است. اگر عمری باقی بود و حوصله ای هم٬ شاید وقتی دیگر در مورد هفت شهر عشق نیز صحبت نمائیم. 

نمادي از سيمرغ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/10ساعت 11:0  توسط مسعود موحد  | 

 

با سلام بر شما همراهان عزیز:

رخوت بهاری و طولانی شدن تعطیلات را بهانه ای برای تاخیر در ارائه مطلب جدید عنوان می کنم. اما واقعیت این است که دلیل این امر نروئیدن فکر جدیدی در ذهنم برای ارائه مطلبی تازه بوده است.

بهار فصل رویش مجدد است٬ اما نه روئیدن هر چیزی بلکه رویش گیاهان٬ و باز هم نه همه گیاهان بلکه تیره هائی از آنان.

کاش می شد مانند شعمدانی در زمستان مرد و در بهار دوباره سر برآورد٬ با برگ هائی نو و گل هائی جدید.

کاش می شد در طی یک خواب زمستانی٬ پدیده های ناخوشایند زندگانی را کشت و در بهار دوباره با ذهنی پاک و مستعد برای شکوفائی مجدد متولد شد.

 کاش می شد همچون درخت گیلاس دوباره شکوفه داد.

اما ما نه شمعدانی هستیم و نه درخت گیلاس. ما همانند درخت کاج و سرو می باشیم. از وقتی سر از خاک برآوردیم و سبز شدیم تا وقتی که سر به خاک فرو بریم و نابود شویم اجبارا باید سبز باشیم. خواب زمستانی نداریم. زمستان را باید تحمل کنیم و سبز بمانیم. نه اینکه نسبت به بهار بی تفاوت باشیم٬ از آمدن بهار خوشحال می شویم ولی نه به اندازه شمعدانی. شمعدانی دوباره از نو می روید ولی ما با همان قد و قامت زمستان قبل جلوه می کنیم. لباس نوئی بر تن نداریم اگر چه باران بهاری لباس کهنه مان را شسته است. از رویش گیاهان دیگر در اطرافمان خوشحال می شویم و تماشای زندگی مجدد آنها برایمان لذت بخش است. ولی همه اینها چاشنی زندگی ما هستند نه اصل آن. دیگر نشاط یک رویش مجدد را تجربه نمی کنیم. ممکن است تعدادی شاخه و برگ جدید به ما اضافه شود ولی اصل ما زیاد دستخوش تغییر نمی گردد. در زمستان برف و سرما راتحمل کرده ایم ٬ امروز هم از باد بهار لذت می بریم بدون اینکه زمستان را فراموش کرده باشیم. فهمیده ایم که دیگر رویش مجددی در کار نیست. دانسته ایم که باد و برف و سرما و رعد وبرق و نسیم و خورشید و گرما و آفتاب و مهتاب همه موقتی هستند و جای خود را به دیگری می دهند و این ما هستیم که باید همه را ببینیم. گاهی لذت ببریم و گاهی تحملشان کنیم تا رد شوند. برگ هایمان همیشه سبز است ولی در طول زمان رنگ تیره تری به خود می گیرند.  بهار و تابستان و پائیز و زمستانمان خیلی با هم تفاوت ندارند. مسیر زندگی خود را باور کرده ایم. رویش مجددی در کار نیست! 

View Image

اما بدون یک شعر عاشقانه هم شما را رها نمی کنم. درست است که دوباره نمی روئیم ولی در همین یکبار روئیدن هم می توان عشق و بلکه عشق های متعدد را تجربه کرد و یا لااقل با رویای آن خوش بود. می توان با رویاهائی همانند آنچه در ترانه فرهاد (با اینا زمستونو سر میکنم) وجود دارد زمستان را سپری کرد٬ به امید آنکه آن رویاها در بهار تحقق یابند. 

تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق٬

که نامی خوش تر از اینت ندانم.

وگر هر لحظه رنگی تازه گیری٬

به غیر از زهر شیرینت نخوانم.

 

تو زهری٬ زهر گرم سینه سوزی٬

تو شیرینی٬ که شور هستی از توست.

شراب جام خورشیدی٬ که جان را

نشاط از تو٬ غم از تو٬ مستی از توست.

 

به آسانی٬ مرا از غم ربودی

درون کوره غم آزمودی

دلت آخر به سرگردانیم سوخت

نگاهم را به زیبائی گشودی

 

بسی گفتند: " دل از عشق برگیر!

که نیرنگ است و افسون است و جادوست!"

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم

که او زهر است٬ اما... نوشداروست!

 

چه غم دارم که این زهر تب آلود٬

تنم را در جدائی می گدازد

از آن شادم که در هنگامه درد٬

غمی شیرین دلم را می نوازد.

 

اگر مرگم به نامردی نگیرد٬

مرا مهر تو در دل جاودانی است.

وگر عمرم به ناکامی سرآید٬

تو را دارم که مرگم زندگانی است.

                                                              (فریدون مشیری)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/30ساعت 11:28  توسط مسعود موحد  | 

 

همراهان عزيز

فرارسيدن بهار كه فصل شكفتن طبيعت است را به شما عزيزان تبريك عرض مي نمايم. روز عيد يعني روز نشاط و نشاط را قلب انسان تعيين مي كند نه تقويم و احكام نجومي. سال گذشته با تمام خوبي ها و بدي هايش رو به اتمام است و سال جديد با تمام ناشناخته هايش در راه. نمي دانيم كه در سال نو چه خواهد گذشت، پس تنها مي توانيم آرزو نمائيم كه چه بگذرد. اما چه آرزوئي بهتر از سلامتي و تندرستي، شادكامي و موفقيت و به انديشي و به روزي براي تمام آنهائي كه دوستشان دارم در آستانه سال جديدي كه به رويمان لبخند مي زند.

 آمدن بهار بر شما مبارك باد

 

بــاز اين چـه جواني و جمالست جـهـان را              وين حال كه نـو گشت زمين را و زمان را

مقــدار شب از روز فزون بـود، بــدل گشت             ناقص همه اين را شد و كامل همه آن را

هـــم جمـره بــــرآورد  فروبـــرده  نفس را              هـم فاختـــه بگشـــاد فروبسته زبــان را

در بــاغ  چمن  ضامـن گــل گشت ز بلبـــل              آن  روز  كــه  آوازه  فكنــدنــد  خـــزان  را

اكنـون  چمن  و  بـــاغ  گرفتــار  تقاضاست              آري  بــدل  خصـــم  بگيـرنـــد  ضمــان  را

آهــو بـــه سر سبـزه مگر نافـــه بينداخت               كــز خـاك چمـن آب بشــد عنبــر و بان را

گــر خــام نبستــه است صبــا رنگ رياحين              از عكـس چـــرا  رنگ دهـــد آب  روان  را

ژالـــه  سپــر برف  ببـــرد  از  كتف  كــــوه              چون رستم نيسان به خــم آورد كمان را

از غايت تـــرّي كه هوا راست عجب نيست              گر خاصيت ابــر دهـد  طبـــع  دخــان  را

گــر نايــژه  ابــــر  نشـــد  پــــاك  بريــــــده               چــون هيــچ  عنــان باز نپيچــد سيلان را

ور ابر نه در دايگي طفـــل شكوفــه است             يازان سوي او از چه گشادست دهان را

ور لاله نو رسته نه افروختـه شمعي است           روشن ز چه دارد همـه اطراف و مكان را

ني رمح بهار است كه در معركه كرد است             از خون دل  دشمن شــه لعل سنـان را

شاهي كـه چو كردنـد قران پيلك و دستش            البته كمــان خـــم نـدهــد حكـم قران را

گر ثور چو عقرب نشدي ناقص و بي چشم           بر  قبضه  شمشير  نشانـدي  دبـران  را  

  

      (از انوري شاعر قرن ششم هجري در وصف بهار، براي دوستداران شعر كلاسيك ايران)  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/28ساعت 11:10  توسط مسعود موحد  | 

  

 

یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست.

کرگدن گفت: همة کرگدن ها تنها هستند.

دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟

کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.

کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.

دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.

دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.

کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!

دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی.

کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟

دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.

کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار...

کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.

داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید.

کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.

کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد. اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟

دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد.

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد!!!!!!!!!!!!!!!

 

عشق، دوستي يا عادت؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/14ساعت 19:5  توسط مسعود موحد  | 

 

چون چرخه زندگیم به پایان رسیده، می روم.

جسمم را به خاک و روحم را به افلاک می سپارم.

احساسم را در آثارم بجوئید.

جریده زیستم و جریده می میرم.

 بی نمایش، بی مراسم، و بدون اشک و شیون، بدرود!

گوری ساده می خواهم و خاطره خوشی در قلب های شما.

بر سر مزارم نیایید که آنجا نیستم.

عذرخواه کم  و کاستی ها.  

 

جملات فوق صدر نشین آگهی ختم آقای "نادعلی همدانی" است که در صفحه ۵ روزنامه ایران روز یکشنبه ۴/۱۲/۸۷ چاپ شده است. چقدر زیبا و بی تکلف است! بوی عشق و بی پیرایگی می دهد! علی الخصوص اینکه می گوید "بر سر مزارم نیائید که آنجا نیستم"

دو هفته بود كه بدنبال مطلبي در خور احساسم مي گشتم كه آن را در اين آگهي ختم يافتم!

مرگ، بزرگترین نعمتی است که به انسان هدیه شده است. مرگ پایان خودکامگی مستکبرین است. مرگ پایان درد و رنج مستضعفین است. مرگ رسیدن به آرامش ابدی است.

چه نا آگاهند آنان که از مرگ می ترسند و از سرنوشت محتوم خود در هراسند.

 

مرگ اگر مرد است گو نزد من آی       تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ

من از او جانی ستانــــم بي بدیل       او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ   (مولوي)

 

گویند خضر عمر جاودان دارد و شاعری به طعنه گفته است که:

 

بگو به خضر که جز مرگ دوستان دیدن        دیگر چه لذت از این عمر جاودانه بری

 

معمولا انسان ها بسیار خودخواه اند و خود را محور هستی می پندارند. ارزش دنیا برای آنها فقط تا وقتی است که خودشان حضور داشته باشند. لغت "من" را زیاد بکار می برند. برای جان و مال و سلامتی و هر آنچه مربوط به آنهاست بیش از حد ارزش قائلند و من چقدر خوشحال می شوم وقتی مرگ یک آدم دنیاپرست را می بینم! آنها متوجه نیستند که:

 

ما چـون گذشتگـان بگذاریــم و بگذریـــم      آیـد ز بعـد رفتـن مــا بس بهــارهــا

در گوش گل نسیم بخواند حدیث عشق      غرق شکوفه باز شود  شاخسارها  

 

به ادبیات مرگ علاقه وافری دارم و مدتهاست مرگی آرام را آرزومندم. دوست دارم که هر که مرا دوست دارد در مرگم به شادمانی و پایکوبی بپردازد. 

 سه بیت زیر که بخشی از یکی از اشعار خودم است نمایش آروزی من در این زمینه است:

 

کاش می شــد از تعلـق برکَنــم         جان خود را از تن خود درکَنم

پس تن خود را همی عریان کنم         زیر طاق آسمــان پنهـان کنم

تا که مرغــان هـوا از بهــر سـود         لقمـه ای یابنــد از من یادبود

 

در اینجا توجه شما را به شعری از شاعر بزرگ معاصر "زنده یاد فریدون مشیری" در باره مرگ جلب می کنم. 

 

چرا از مرگ می ترسید؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟

مپندارید بوم نا امیدی باز،

به بام خاطر من می کند پرواز،

مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است.

مگوئید این سخن تلخ و غم انگیز است.

 

مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد؟

مگر افیون افسونکار

نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد؟

مگر این می پرستی ها و مستی ها

برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست؟

مگر دنبال آرامش نمی گردید؟

چرا از مرگ می ترسید؟

 

کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید؟

می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند

اگر درمان اندوهند،

خماری جانگزا دارند.

نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید

خوش آن مستی که هشیاری نمی بیند!

 

چرا از مرگ می ترسید؟

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟

بهشت جاودان آنجاست.

جهان آنجا و جان آنجاست.

گران خواب ابد، در بستر گلبوی مرگ مهربان، آنجاست!

 

سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است.

همه ذرات هستی، محو در رویای بیرنگ فراموشی است.

نه فریادی، نه آهنگی، نه آوائی،

نه دیروزی، نه امروزی، نه فردايي

جهان آرام و جان آرام،

زمان در خواب بی فرجام،

خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند!

 

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

در این دوران که از آزادگی نام و نشانی نیست

در این دوران که هر جا " هر که را زر در ترازو، زور در بازوست"

جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید

که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند

در این غوغا فرو مانند و غوغاها بر انگیزند.

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

همه، بر آستان مرگ راحت، سر فرود آرید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟ چرا از مرگ می ترسید؟  

 

 Calm Death Valley

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/05ساعت 9:59  توسط مسعود موحد  | 



دوستان من

با سلام، در بحث های قبل راجع به عشق و دوستی زیاد صحبت کردیم. بگذارید کمی هم از تنفر بگوئیم.

اگر در محورهای مختصات، محور افقی را < بی تفاوتی > بنامیم، نقاط بالای محور مربوط به میزان علاقه و نقاط پائین محور میزان عدم علاقه به کسی یا چیزی را بیان خواهد کرد. در این رابطه طبیعتا محور عمودی اندازه این علاقه و یا عدم علاقه را نشان می دهد. هر چه از مبدا مختصات بالاتر رویم میزان علاقه و هر چه از مبدا مختصات پائین تر رویم میزان عدم علاقه بیشتر خواهد بود. به جملات زیر توجه نمائید:

من از تو خوشم می آید.                                      من از تو خوشم نمی آید

من تو را دوست دارم                                          من از تو بدم می آید

من عاشق تو هستم                                           من از تو متنفرم

سه جمله سمت راست متعلق به فضای بالای محور بی تفاوتی و سه جمله سمت چپ مربوط به فضای پائین محور بی تفاوتی است. در این مقوله تنفر متضاد عشق است. آنچه که مسلم است تنفر یک خصلت والای انسانی نیست و بیش از همه خود انسان را رنج می دهد ولی در برهه هائی از زمان ممکن است در دل یک انسان بروز کند.

حال دوست دارم شما راجع به سوالات زیر فکر کرده و نظر خود را بیان کنید:

تنفر چیست؟ چرا و چگونه بوجود می آید؟ حد و مرز آن کدام است؟ آیا نسبی است یا مطلق؟ فرق تنفر با دشمنی در چیست؟ آیا می توان در طول زندگی همه را دوست داشت و از کسی متنفر نشد؟ فرد مقابل شما بایستی واجد چه خصوصیاتی باشد تا از او متنفر شوید؟ آیا اگر از کسی متنفر شدید، او آدم بدی است؟ آیا خدا هم او را دوست ندارد؟ اگر شما خدا را دوست دارید و خدا هم او را دوست دارد آیا تنفر شما گناه نیست؟ آیا می توانید از کسی که به دوستی شما، صداقت شما، اعتماد شما، و یا عشق شما خیانت کرده است متنفر نشوید؟ آیا می توانید وقتی از کسی متنفرید باز هم او را ملاقات کرده و چنین وانمود کنید که چنین احساسی نسبت به او ندارید؟ اگر از آدمی متنفر شدید دوست دارید که چگونه از زندگی شما حذف شود؟ آیا تا بحال از کسی متنفر شده اید؟ چه کرده اید؟ آیا تا کنون کسی از شما متنفر بوده است؟ چگونه آگاه شدید؟ آیا تا بحال از خودتان متنفر شده اید؟ چرا؟در مضار تنفر زیاد نوشته اند، آیا قطعه ای یا شعری متضاد با آن خوانده اید؟ آیا باید تنفر را ابراز کرد و یا بر حسب مصلحت آن را پنهان نمود؟ آیا همیشه تنفر دو سویه است و یا می توان سوی دیگر آن دوستی و عشق باشد؟

منتظر نظراتتان هستم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/21ساعت 1:18  توسط مسعود موحد  | 

        

قطار می رود، تو می روی، تمام ایستگاه می رود!

و من چقدر ساده ام، که سال های سال درانتظارتو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!

Sharell - Highett Station VIC by The Echo of Light.

یکی از شعرای معاصر ما زنده یاد قیصر امین پور است. من از طریق بعضی از شعرهایش با او آشنا شده ام و شعرهایش را بخاطر روانی مطلب و سادگی بیان دوست می دارم.

همه شعرایی که برای خاطر دل خود، برای بیان یک واقعیت و یا طرح یک رویا شعر گفته اند، اشعاری دلنشین دارند چرا که آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. برخی از این شعرا مفاهیم مورد نظر خود را در قالب های سخت تر، با استعاره ها و ایهام های بیشتر و استفاده از صناعات ادبی مشکل تر عرضه داشته اند که فهم و درک آنها نیاز به تعمق زیادتری دارد. بعضی دیگر که عمدتا جزو شعرای متاخرند با الفاضی بسیار ساده و قابل درک برای همگان شعر سروده اند. در بسیاری از همین اشعار به ظاهر ساده مفاهیم ژرفی وجود دارد و جالب تر آنکه شاعر این مفاهیم ژرف را در شعر کوتاهی با حداقل کلمات جای داده است.

قیصر امین پور شاعری از این دست بود:

قیصر امین‌پور در ۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ در گتوند شوشتر در شمال استان خوزستان به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را در گتوند ادامه داد و در سال ۵۷ در رشته دامپزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد ولی پس از مدتی از این رشته انصراف داد.

قیصر امین‌پور، در سال ۱۳۶۳ بار دیگر اما در رشته زبان و ادبیات فارسی به دانشگاه رفت و این رشته را تا مقطع دکترا گذراند و در سال ۷۶ از پایان‌نامه دکترای خود با راهنمایی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی با عنوان «سنت و نوآوری در شعر معاصر» دفاع کرد. این پایان‌نامه در سال ۸۳ و از سوی انتشارات علمی و فرهنگی منتشر شد.

او در سال ۱۳۵۸، از جمله شاعرانی بود که در شکل‌گیری و استمرار فعالیت‌های واحد شعر حوزه هنری تا سال ۶۶ تأثیر گزار بود. وی طی این دوران مسئولیت صفحه شعر هفته‌نامه سروش را بر عهده داشت و اولین مجموعه شعر خود را در سال ۶۳ منتشر کرد. اولین مجموعه او «در کوچه آفتاب» دفتری از رباعی و دوبیتی بود و به دنبال آن «تنفس صبح» تعدادی از غزلها و شعرهای سپید او را در بر می‌گرفت. امین پور هیچگاه اشعار فاقد وزن نسرود و در عین حال این نوع شعر را نیز هرگز رد نکرد.

دکتر قیصر امین‌پور، تدریس در دانشگاه را در سال ۱۳۶۷ و در دانشگاه الزهرا آغاز کرد و سپس در سال ۶۹ در دانشگاه تهران مشغول تدریس شد. وی همچنین در سال ۶۸ موفق به کسب جایزه نیما یوشیج، موسوم به مرغ آمین بلورین شد. دکتر امین‌پور در سال ۸۲ به‌عنوان عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی برگزیده شد.

وی پس از تصادفی در سال ۱۳۷۸ همواره از بیماری‌های مختلف رنج می‌برد و حتی دست کم دو عمل جراحی قلب و پیوند کلیه را پشت سر گذاشته بود و در نهایت حدود ساعت ۳ بامداد سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶ در بیمارستان دی درگذشت. پیکر این شاعر در زادگاهش گتوند و در کنار مزار شهدای گمنام این شهرستان به خاک سپرده شد.

پس از مرگ وی میدان شهرداری منطقه 2 واقع در سعادت آباد به نام قیصر امین پور نامگذاری شد.

آثار او بشرح زیراند:

  • طوفان در پرانتز (نثر ادبی، ۱۳۶۵)،
  • منظومه ظهر روز دهم (شعر نوجوان، ۱۳۶۵)،
  • مثل چشمه، مثل رود (شعر نوجوان، ۱۳۶۸)،
  • بی‌بال پریدن (نثر ادبی، ۱۳۷۰)
  • به قول پرستو (شعر نوجوان، ۱۳۷۵).
  • مجموعه شعر آینه‌های ناگهان (۱۳۷۲)،
  • گزینه اشعار (۱۳۷۸، مروارید)
  • مجموعه شعر گل‌ها همـه آفتابگردان‌اند (۱۳۸۰، مروارید)،
  • دستور زبان عشق (۱۳۸۶، مروارید) اشاره کرد.

«دستور زبان عشق» آخرین دفتر شعر قیصر امین پور بود که تابستان ۱۳۸۶ در تهران منتشر شد و بر اساس گزارش‌ها، در کمتر از یک ماه به چاپ دوم رسید.

به سه شعر زیر از کتاب مثل چشمه، مثل رود توجه کنید.

     

راه بالا رفتن


صبح در دامن کوه

ناتوان و خسته

رو به بالا رفتیم

یک به یک آهسته

*****

وقت بالا رفتن

همه با ناخن و چنگ

می خزیدیم آرام

بر سر صخره و سنگ

*****

از سر قله ولی

همگی چابک و شاد

تا سرازیر شدیم

می دویدیم چو باد

*****

راه بالا رفتن

مشکل و پیچان است!

و سرازیر شدن

مثل آب آسان است!


لحظه های زندگی


لحظه های زندگی

مثل چشمه مثل رود

گاه می جوشد ز سنگ

گاه می خواند سرود

*****

سر به ساحل می زند

موج شط زندگی

لحظه ها چون نقطه ها

روی خط زندگی

*****

می رود هردم به پیش

کاروان لحظه ها

مقصد این کاروان

جاده ای بی انتها

*****

لحظه های زندگی

چون قطاری در عبور

ایستگاه این قطار

بین تاریکی و نور

*****

گاه در راهی سیاه

گاه روی خط نور

گاه نزدیک خدا

گاه از او دور دور


حاصل جمع قطره ها


آبی دریا به رنگ آسمان

قطره ها بیرنگ و از دریا جداست

قطره تنها چرا بیرنگ ماند

رنگ دریاهای آبی از کجاست؟

*****

قطره دریا به دور از قطره ها

با خود آهنگ جدائی می زند

قطره هائی را که با هم می روند

آسمان رنگ خدائی می زند

*****

این <من> و <تو> حاصل تفریق ماست

پس <تو> هم با <من> بیا تا <ما> شویم

حاصل جمع تمام قطره ها

می شود دریا بیا دریا شویم


+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/11ساعت 9:13  توسط مسعود موحد  |